در آمدی بر فلسفه ریاضی(4)
فصل دوم:فلسفه
قدم اول در شناخت فلسفه تمايز بين معاني لغوي ، عرفي ، و اصطلاحي اين واژه است .
معناي لغوي :
فلسفه[1] ماخوذ از يک واژه يوناني و به معناي عشق به دانستن يا " دغدغه دانستن" است. به همين خاطر فلسفه، در معناي لغوي، نه يک دانش بلکه يک نوع احساس است؛ بطوريکه افلاطون آنرا " لذتي گرامي و متعالي" معرفي ميکند و ثورو فيلسوف معاصر آمريکايي ميگويد: براي فيلسوف شدن ، داشتن افکار دقيق و يا مکتبي نظام مند کافي نيست بلکه کافي است عاشق حکمت باشيم و برطبق احکام آن يک زندگي ساده ، مستقل و شرافتمندانه و اطمينان بخش اتخاذ کنيم.
اما همه انسانها کم و بيش دغدغه دانستن دارند آيا همه انسانها فيلسوفند؟ بله! همچنانکه همه تا حدودي دانشمند هستند ، فيلسوف نيز هستند! لکن فيلسوف به معني خاص کسي است که اولا اين دغدغه و دلمشغولي براي او هميشگي و روز افزون باشد بطوريکه گويا "حکمت معشوق و گم شده اوست " و ثانيا اين دانستن، دانستن حقائق کلي باشد چرا که ما در فلسفه بر خلاف علم در پي موشکافي و تدقيق در يک پديده خاص براي شناخت آن و اجزاي آن نيستيم بلکه ميخواهيم آن پديده را در ارتباط با ساير پديده ها بشناسيم ، ما در فلسفه ميخواهيم حقائق مشترک و ثابت در همه پديده ها را آشکار کنيم تا از اين رهگذر جهان بيمعنا را معنا دار و هدفمند ببينيم. اينها همه نشان ميدهند که دغدغه دانستن در واقع دغدغه معناجويي است. انسان موجودي است که اگر زندگي اش را بيمعنا بيابد از آن لذت نميبرد و حتي تصميم ميگيرد که نباشد!
علم و فلسفه :علوم تجربي دو ويژگي منحصر به فرد دارند : تبيين پديدههاي مشهود و پيش بيني پديديه هاي نامشهود. همين دو ويژگي موجب شده که بشر بتواند به وسيله آن ابتدا به تکنولوژي و سپس به صنعت و در نهايت به رفاه نائل شود. اما " جمله هنرش را که بگفتيم" عيبش را نيز ميگوييم: علوم تجربي ، جهان را در نظر ما بازيچه ، بي هدف و بي شعور مينماياند؛ و روشن است که داستان زندگي موجودي که اساسا معناطلب است در جهاني که اساسا بيمعناست داستاني بس تراژيک و غم انگيزخواهد بود.بنابراين نياز به فلسفه يک نياز روحي و رواني است و از اين بابت هيچ بديل و جايگزيني ندارد. برخي گمان ميکنند علم يا دين يا عرفان مي تواند جايگزين فلسفه شود در حاليکه اين تصور ناشي از تلقي نادرست از فلسفه است. همه اينها ميتوانند پيشفرضهاي فلسفي را تغيير دهند و از اين طريق ما را با فلسفه متفاوتي مواجه سازند؛ اما ما را از فلسفه بي نياز نميکنند. به عبارت ديگر اينها ميتوانند قيد يا صفتي براي فلسفه باشند، اما جايگزيني براي آن نخواهند بود. مثلا شايد ما با يک فلسفه علمي مواجه باشيم، فلسفهاي که دغدغه دانستن حقائق کلي همچون"وجود"و" شناخت" را مقيد به "حسي" بودن و "استقرائي" بودن کرده است؛ اما در فلسفه ديني ما علاوه بر حس و استدلال، وحي و تجربه نبوي را نيز به منابع شناختمان اضافه ميکنيم. لذا فلسفه انواع مختلف دارد اما جايگزين ندارد.
از آنچه گفتيم روشن ميشود که اولا فلسفه فقط دغدغه دانستن نيست بلکه دغدغه مدام براي دانستن آندسته از حقائق کلي، ثابت و فراگير است که در جهت با معنا کردن زندگي لازم است و ثانيا: نياز به فلسفه نيازي بيروني، مصنوعي و مقطعي نيست بلکه نيازي دروني، واقعي و هميشگي است.
مخالفين فلسفه: طيفي از مخالفين فلسفه معتقدند که فلسفه عملا از با معنا کردن زندگي غفلت کرده و صرفا دغدغهاي شده براي دانستن حقائق کلي و اين چيزي نيست جز نقض غرض و انحراف از مسير تعريف شده . به عبارت ديگر ،دانستن حقائق کلي نبايد غايت نهايي فلسفه ميشد؛ بلکه بايد وسيلهاي ميبود براي بامعنا کردن جهان. اما در عمل اين مسائل فلسفي هدف شده اند! و فلسفه از هدف اصلي خود که ارضاي حس اصيل معناجويي انسان بود دور شده است.سيسرون يکي از اين مخالفين است او ميگويد: هر چيز پوچ و بي معنا در کتب فلاسفه پيدا ميشود.
اگرچه نميتوان انکار کرد که فلسفه در مقام تحقق از فلسفه در مقام تعريف فاصله بسياري گرفته است؛ لکن اين فاصله و تحريف مختص فلسفه نيست و دين و علم و ... نيز دچار اين تحريفات شده اند. آيا درست است که همه اين پديده هاي بشري يا نيمه بشري را به اين جرم اجتناب ناپذير محکوم به پوچي و بيمعنايي نماييم. ما در هر حال به فلسفه نيازمنديم هرچند گاهي از مسيرش منحرف شود همچنانکه به علم و هنر و دين و اخلاق نيازمنديم.
فلسفه غرب و شرق: وقتي معناي لغوي فلسفه را از ديدگاه اولين کساني که اين واژه را بکار بردند ( فيثاغورس و سقراط) تحليل کنيم به تعريفي ميرسيم که چند سطر قبل آنرا بيان کرديم. آنچه که از اين تعريف برميايد آنست که ، فلسفه يک غايت واسطهاي دارد و يک غايت قصوا و عالي. غايت واسطه اي فلسفه، شناخت حقائق کلي ثابت و فراگير جهان هستي است؛ و غايت عالي آن معنادار کردن زندگي آدمي. اما روشن است که " اولويت ها" و " روشها" در شناخت حقائق کلي لزوما يکسان نيست. انسان غربي اولويتها را به شناخت حقائق آفاقي ميدهد و از روش استدلالي ( قياس و استقراء) استفاده ميکند؛ اما انسان شرقي اولويتها را به شناخت حقائق انفسي مي دهد و از روش شهودي(درون نگري و کشف و شهود) سود ميبرد. از نظر انسان غربي راه علاج درد بيمعنايي، شناخت "جهان" است؛ اگر جهان معنا دار باشد انسان نيز در اين مجموعه معنا و هدفي خواهد داشت. به همين خاطر است که بسياري از نظامهاي فلسفي بزرگ که بطور عقلي در پي توصيف جهان هستند در مغرب زمين به ظهور رسيده اند. بنابر چنين تفکري حتي راه علاج هر درد ديگري نيز در شناخت حقائق بيروني نهفته است. زيرا اساسا "درد " يعني خواستن و نيافتن لذا اگر ما جهان را خوب بشناسيم آنگاه خواهيم توانست به تدريج و حدالمقدور آنرا بگونه اي تغيير دهيم و بسازيم که هر آنچه را که ميخواهيم ، وجود داشته باشد. به خاطر همين طرز تفکر بود که علوم تجربي که داعيه شناخت و تغيير ( تبيين و پيش بيني) جهان را داشتند عمدتا در غرب فرصت ظهور پيدا کردند؛ و به دنبال خود تکنولوژي و صنعت را نيز به ارمغان آوردند. اما در آنسو ، در شرق، راه علاج درد بيمعنايي شناخت "خود" است؛ اگر زندگي من معنا دار باشد جهان نيز بامعنا و هدف خواهد بود. به همين خاطر است که بسياري از آيينهاي فلسفي بزرگ که بطور شهودي و آميخته با عمل و رياضت در پي خودشناسي هستند در مشرق زمين به ظهور رسيده اند. بنابر چنين تفکري حتي راه علاج هر درد ديگري نيز در شناخت خويشتن نهفته است زيرا همانطورکه گفتيم درد يعني خواستن و نيافتن لذا اگر ما خويشتن را خوب بشناسيم آنگاه خواهيم توانست به تدريج و حدالمقدور آنرا بگونه اي تغيير دهيم و بسازيم که تنها هر آنچه را که هست ، بخواهيم در اينصورت آنچنان با جهان خواهيم آميخت که هستي و خواسته ما يک چيز بيشتر نخواهد بود در اينصورت ما با جهان واقعيت فاصله اي را احساس نخواهيم کرد و بنابرين دردي هم نخواهيم داشت. به خاطر همين طرز تفکر بود که علوم و فنون خودشناسي و خودسازي عمدتا در شرق فرصت ظهور پيدا کردند و به دنبال خود عرفان و معنويت را براي بشر به ارمغان آوردند.
البته نبايد تصور کرد که لزوما در هر زماني هر انساني که در غرب (اروپاي غربي و شمالي و نيز امريکاي مرکزي و شمالي) زندگي ميکند واجد تفکر غربي است و همه فيلسوفان در اين محدوده جغرافيايي هميشه فلسفه اي غربي داشته اند.همينطور چنين نيست که همواره هر انساني که در مشرق زمين زندگي ميکند تفکر اشراقي دارد. بلکه اين به لحاظ روح غالب انديشه انسانها در اين دو محدوده جغرافيايي است که ما را به اين نامگذاري واداشته است. اگر به تاريخ فلسفه بنگريم ملاحظه خواهيم کرد که همواره تفکر غربي و شرقي در هم آميخته و يکي در پي رد ديگري آمده و دوباره رنگ باخته است.
فلسفه غرب کم کم انسان را فراموش کرد و فلسفه شرق جهان واقعي پيراموني را. سقراط فيلسوفان ما قبل خود را نکوهيد که چرا معناي زندگي را در اتمها و اشياء و عناصر و افلاک جستجو ميکنيد؟ جهان واقعي و اکبر خود شمائيد! در آنسو ، هندوها براي معنادار کردن زندگي دست به تعبير جهان زدند و در اوپانيشادها سوال و جوابهاي عميق فلسفي را در باره جهان گنجاندند. اما هم اشراق سقراطي _ افلاطوني و هم متافيزيک هندوئيسم ديري نپاييد و فيلسوفان قرون وسطي عميقا به بحثهاي مدرسي پرداختند و حقيقت را از لابلاي توصيفات ارسطوئي جهان جستجو کردند ؛ در شرق نيز با ظهور بودا شعار بازگشت به خويشتن شعار فراگير انديشه شرقي شد. توجه مجدد دکارت به " من" و رويگرداني مجدد بودائيان از " من" داستان مکرر انديشه را تکرار کرد گويا به قول مولانا اين تقدير انديشه بشر است:
در ميــــان جبري و اهـــل قــدر همچنان بحث است تا حشر اي پدر
چون که مقضي بد رواج آن روش مـــيدهــدشان از دلايــل پرورش
اما با همه اين تغيير موضعها، همانطورکه گفتيم، معيار کلي فلسفه در غرب و شرق همان است که بود: يعني توجه به" ماده" و "عقل استدلالي" در غرب و توجه به " روح" و " عقل شهودي" در شرق. اما قضاوت در باب اينکه کدام فلسفه به حقيقت نزديکتر است يا حتي مفيدتر است کاري است بس مشکل و شايد ناممکن:
اين حقيقت دان نه حقـند اين همـه ني به کلــي گمرهـــانند اين رمــه
زانکه بي حق بـاطلي نــايـد پـديـد قــلب را ابله به بــــوي زر خريـد
حق شب قدر اسـت در شبهـا نهـان تــا کند جان ،هر شبـي را امتحــان
نــه همـه شبهــا بود قدر اي جوان نــه همـه شبهــا بـود خــالي از آن
آنکه گويد جمله حقند احمقي است وانکه گويدجمله باطل او شقي است
گويا تفکر بشر و حتي احساس و عاطفه و اراده او ، و در يک کلام بشريت بشر و انسان بودگي انسان، تنها در جهان نيمه مکشوف امکان پذير است. نه جهاني که سراسر مخفي و غايب است و نه جهاني که سراسر هويدا و مشهود، هيچکدام بستر انسان بودگي نميتوانند باشند. و همين نيمه برهنگيِ حقيقت است که بشر را گاهي شيفته غرب ساخته و زماني نيز خيره شرق.
در نگاه شرقي، اين نيمه برهنگي و آميختگي واقعيت با اوهام، ويژگي ذاتي وگريزناپذير جهان محسوسات محسوب ميشود؛ و حتي بر همين اساس است که علت العلل رنجها نيز هوشياري و تلاش در جهت زدودن غفلت معرفي ميشود. چرا که تلاش براي زدودن غفلت همانا تلاش براي زدودن يک ويژگي ذاتي هستي است و بديهي است که اين تلاش (که ذاتي انسان است!) آفت جان بشر خواهد بود[2]:
استنِ اين عالم اي جان غفلت است هوشياري، اين جهان را آفت است
بودائيان به اين جهان نيمه مکشوف، مايا[3] (توهم بزرگ) ميگويند.در گفتار هجدهم بهگوادگيتا آمده است:"خدا در دل همه موجودات جا دارد و به نيروي مايا همچو لُعبَت (عروسک) باز آنها را به حرکت در مي آورد ... جهان آفرينش يک نمايش خيمه شب بازي بيش نيست ، بازيگر اين صحنه براهمن (خدا) است،تماشاگر هموست،بازيچه و صحنه بازي نيز جز او نيست[4] ... عالم به او وابسته است ليکن او به عالم وابسته نيست".
لعبتاني که در اين پـرده دراند که از اين پرده چنين جلوهگراند
گرچه بس عشوهگر و طنازاند پرده وحـــدت لعبت بـــازاند
اينهمه لعبت و لعبت ســازي وين به صد شعبده لعبت بـازي
نيست جز نظر خـــواب آلود جلوهگر گشته خيــــالي بيبود[5]
به همين خاطر عقل انسان(عقل جزئي يا استدلال گر) به تنهايي راه به جايي نميبرد و نياز به راهنما و پير و قطب و مرشد (عقل کل) الزامي است.
اما در فلسفه غرب اين ديدگاه (يعني ديدگاه که آميختگي واقعيت با اوهام، ويژگي ذاتي وگريزناپذير جهان هستي است) پذيرفته نيست. بلکه با تجزيه و تحليل و نظريه پردازي و نقادي اگر نتوان به حقيقت نائل شد لااقل ميتوان به آن نزديک شد.
به هر حال منظور از ذکر اين بحث آن بود که تفاوت فلسفه غرب و شرق در موضوع(جهان و جان) و روش( استدلال و شهود) روشنتر شود. بنظر ميرسد که با ذکر اين مباحث اينک معناي اين ادعا که "فلسفه لزوما استدلالي و درباره جهان نيست و ميتواند اشراقي و ناظر به جان باشد" روشنتر شده است. البته ممکن است کسي اين ادعا را نپذيرد و معتقد باشد که فلسفه شرق فلسفه نيست بلکه عرفان است نه فلسفه عرفاني. اما اين سخن مناقشه در لفظ است و بحث علمي را به جدالي لفظي بر ميگرداند؛ به هر حال در تعريف ما از فلسفه هر آنچه که دغدغه اي مدام براي دانستن حقائق کلي در جهت با معنا کردن زندگي باشد فلسفه بشمار ميرود حال چه نامش را عرفان بگذاريم و چه فلسفه عرفاني و يا هر نام ديگري.
معناي عرفي:
فلسفه در عرف گاهي به معناي چرايي به کار ميرود: "فلسفه اين کار تورا نفهميدم"، "فلسفه آفرينش را کسي نميداند". گاهي نيز به معناي پيچيده و مبهم استفاده مي شود: "مسئله کاملا روشن است آنرا فلسفي نکن"،" اين فيلم خيلي فلسفي است". و گاهي نيز به معني عميق و پر معنا به کار ميرود:"اين جمله بسيار فلسفي است".
بايد توجه داشت که فلسفه در بحثهاي دقيق علمي و آکادميک به هيچکدام از معاني لغوي يا عرفي به کار نميرود مگر آنکه به چنين معاني تصريح شود يا از فحواي کلام روشن باشد که در فلان جا به معناي لغوي يا عرفي توجه شده است.مثلا در فلسفه اگزيستانسياليسم و فلسفه شرق معناي لغوي به دقت لحاظ ميشود.
معناي اصطلاحي:
براي فلسفه تعاريف اصطلاحي فراواني ذکر شده است که همه آنها را ميتوان در ذيل يکي از چهار تعريف زير دانست:
1- فلسفه به معناي متافيزيک:
فلسفه در اين معني که به معني لغوي آن بسيار نزديک است و پرسابقه ترين معناي اصطلاحي نيز به شمار ميرود عبارتست از: تلاش نظري در جهت ارائه يک نگرش نظام مند و جامع درباره کل عالم هستي. فايده فلسفه مطابق اين تعريف آنست که ما بوسيله آن ميتوانيم کنه و حقيقت موجودات را با پايدارترين و فراگيرترين اوصاف توصيف کنيم.
مثلا اين گزاره که "هر معلولي علتي دارد" يک گزاره فلسفي است زيرا اولا در باره همه موجودات است و ثانيا واقعيتي ضروري و هميشگي است. اما مثلا گزاره " آب در 100 درجه ميجوشد" فقط در باره آب است و ثانيا هيچ ضرورتي ندارد که آب در 100 درجه بجوشد. يعني اگر اوضاع و احوال جهان بگونه ديگري بود شايد آب در 10 درجه ميجوشيد و شايد هم هرگز نميجوشيد!لذا اين گزاره فلسفي نيست بلکه علمي است.
براي فهم کاملتر اين تعريف بايد کمي درباره متافيزيک توضيح دهيم. متافيزيک ( مابعدالطبيعه) عنوان مباحثي است که ارسطو بعد از کتاب اول خود يعني " فيزيک" (طبيعيات) مطرح کرده است و خود شامل چهار بخش عمده هستي شناسي، جهانشناسي،انسان شناسي و خداشناسي است.
هستي شناسي مهمترين بخش متافيزيک ميباشد چرا که "هستي" کلي ترين حقيقتي است که ميتوان آنرا شناخت. شناخت ما از هستي زماني ممکن و مطلوب ميشود که متوجه ميشويم برخي انسانها و اشياء که قبلا وجود داشتند اينک نيستند و برخي نيز که اينک هستند بعدا نخواهند بود.همين شناخت اجمالي سيل سوالات را به ذهن ما سرازير ميکند: هستي چيست؟ آيا مانند خمير مايه اي است که اشياء از آن ساخته شده اند و به هنگام از بين رفتن اين اشياء در واقع تبديل به خمير مايه بي شکل نخستين ميشوند؟ يا مانند بادي است که در کالبد آنها دميده شده است و معدوم شدن آن اشياء در حقيقت همان خروج اين باد از آنها محسوب ميشود؟ نکند هستي موجودات در اين جهان مانند سايهاي است که با از بين رفتن آن صاحب سايه اين سايه ها هم از بين ميرود؟ در اين صورت وجود موجودات در اين جهان ظاهري و تبعي و ظلي (سايه گون) و عَرَضي و ثانوي است و آنچه که وجودش واقعي و اولي و ذاتي است نه در اين جهان ناپايدار و متغير بلکه در يک جهان ديگري است. شايد در يک ناکجا ! در جهان ثوابت يا ايده ها (مُثُل). آيا همه چيزهايي که الان هستند زماني نبودند؟ و زماني هم دوباره نخواهند بود؟ آيا ما چيزي ازلي يا ابدي يا ازلي و ابدي داريم؟ همه اينها مسائل هستي شناختي است.ما براي پاسخ به اين پرسشها تئوري پردازي ميکنيم. در تئوريهاي متافيزيکي ابتدا مبادي تصوري و تصديقي را کشف يا جعل ميکنيم و سپس سعي ميکنيم هر ادعاي متافيزيکي ديگر را با قواعد منطقي از اين مبادي استنتاج نمائيم. مبادي تصوري مفاهيمي هستند که اولا بديهي يا بينياز از تعريفند و ثانيا مابقي مفاهيم را از روي آنها و قواعد تعريف به دست ميآوريم.مانند هستي ،چيستي، اصالت، اعتباريت، ازليت، ابديت، وجوب، امکان،و... . مبادي تصديقي نيز اصول و مفروضاتي هستند که اولا بديهي يا بينياز از اثبات هستند و ثانيا مابقي قضايا را از روي آنها و قواعد استنتاج به دست مي آوريم. مانند: "جهان خارج مستقل از ذهن وجود دارد" ، " ما ميتوانيم جهان خارج از ذهن را بشناسيم" ، ... .
بعضي مواقع اين معني از فلسفه منظور نظر است مثلا معني گزاره "در فلسفه ارسطو مُثُل جايگاهي ندارند" اين است: در متافيزيک ارسطو مُثُل جايگاهي ندارد. حتي در جمله " خدا در فلسفه غرب جايگاه مهمي دارد" اين معني ميتواند درست باشد، يا در عبارت " فلسفه غرب و فلسفه شرق به کلي متفاوتند" منظور ما اين ميتواند باشد که متفکرين غرب و شرق داراي هستي شناسي ، جهانشناسي ، انسانشناسي و خداشناسي متفاوتي هستند.
2- فلسفه به معناي معرفت شناسي:
فلسفه عبارتست از تلاش نظري در جهت تعريف و تعيين ماهيت، منابع و قلمرو معرفت. در اينصورت فايده فلسفه عبارتست از ارائه روش و معيار کلي ،ثابت و فراگير براي تحصيل معرفت و تضمين يقين.
مثلا اين گزاره که "هيچ باور کاذبي معرفت محسوب نميشود" يک گزاره فلسفي است زيرا اولا در باره معرفت است و ثانيا واقعيتي ضروري و هميشگي است. اما مثلا گزاره "آب در 100 درجه ميجوشد " و نيز گزاره "من ميدانم که آب در 100 درجه ميجوشد" فلسفي نيستند. زيرا اولي درباره چيزي غير از معرفت و يقين است و دومي اگرچه ظاهرا در باره معرفت است اما اولا درباره جهان است و ثانيا هيچ ضرورتي ندارد که من به چنين گزارهاي معرفت داشته باشم. لذا اين گزاره فلسفي نيست بلکه مشاهدتي[6] است.
بنابراين ما در معرفت شناسي با يکدسته ديگر از حقائق کلي سرو کار داريم که کلي ترين و محوري ترين آنها " شناخت " است.
"شناخت" شناسي زماني ممکن و مطلوب ميشود که ما متوجه ميشويم خيلي از اعتقادات ما درست نبودهاند بلکه فقط باورهاي ما را تشکيل مي دادند و به همين خاطر احتمالا نادرستي بسياري ديگر از اين اعتقادات نيز روزي برملا ميشود. همين خطا در شناخت ما را به فکر فرو ميبرد و ما از خود مي پرسيم: شناخت يعني چه؟ آيا اساسا ما مي توانيم چيزي را بشناسيم؟ اگر چيزي را ميشناسيم، از کجا مي دانيم که آنرا ميشناسيم و از کجا بدانيم آنرا همانطور که واقعا(در جهان خارج) هست، مي شناسيم؟آيا شناخت همه چيز ممکن است و يا اين که بعضي چيزها هستند که اساسا نميتوان آنها را شناخت؟ آيا يقين ممکن است يا اينکه همه شناختهايمان حدس و گمان است؟ ازکجا مي دانيم که مثلا "آب در 100 درجه ميجوشد "؟ و بطور کلي راهها و منابع شناخت کدامند؟ آيا شناخت آينده ممکن است؟و...
ما براي پاسخ به اين پرسشها تئوري پردازي ميکنيم. در تئوريهاي معرفت شناختي به سه مسئله اصلي پرداخته ميشود:
1- ماهيت معرفت:
همانطورکه قبلا نيز اشاره کرديم معرفت عبارت است از باور صادق موجه[7]. اجازه دهيد اين تعريف از معرفت را با تحليل فلسفي توضيح دهيم: شخص S گزاره p را مي داند اگر وتنها اگر:
١- S باور داشته باشد که p (نمي توان پذيرفت که S ، p را بداند اما آن را باور نکند).
٢-p يک گزاره صادق باشد (نميتوان پذيرفت که S ، p را بداند درحاليکه p کاذب باشد؛ البته مي توان پذيرفت که S ، p را باور کند اما p کاذب باشد) .
٣- S دليل داشته باشد که p صادق است (يعني اگر کسي ادعا کند ميداند که p ؛ اما هيچ دليلي نداشته باشد،آنگاه نميتوان پذيرفت که S مي داند که ؛ هرچند ميتوان پذيرفت که S باور دارد که p ).
بخشي از هر تئوري معرفت شناختي در پي بيان چيستي باور ، صدق و توجيه است؛ لذا هر تبيين متفاوتي از اين سه ما را با معرفت شناسي متفاوتي روبرو خواهد ساخت.
الف ) باور : در هر باوري وجود دو چيز ضروري است : 1- متعلََّق باور ( گزاره p) 2 - حالت معرفتي در شخص S . براي توضيح دومي به اين نکته توجه کنيد که ما در مواجهه با هر گزارهاي مستعد سه حالت معرفتي هستيم: آنرا صادق بدانيم(تصديق) ، آنرا کاذب بدانيم(تکذيب) و يا اينکه بين صدق و کذب آن مردد باشيم(تعليق)؛ منظور ما از حالت معرفتي همين سه نوع استعداد است (البته ما در مواجهه با گزاره ها فقط حالت معرفتي نداريم بلکه حالات رواني هم داريم مثل اميد ، ترس و... که در اينجا مورد توجه ما نيست). بنابر اين ديدگاه، باور يک گزاره چيزي جز تصديق آن گزاره نيست. به عبارت دقيق تر:شخص S گزارهp را باور دارد اگر S موافق باشدکه pصادق است. اگر کسي اين تعريف از باور را قبول کند در اينصورت او ديدگاه حالت- متعلق[8] را پذيرفته است. اما ممکن است او ديدگاه استعدادي[9] يا ديدگاه حذفي[10] را بپذيرد که در آنصورت به تعاريف متفاوتي پايبند خواهد بود. مثلا مطابق ديدگاه استعدادي داريم :شخص S گزارهp را باور دارد اگر S چنان رفتار کند که گويا pصادق است.
ب) صدق: در باب صدق نيز ديدگاه ها و نظريه هاي متفاوتي وجود دارد ؛ که از آنجمله ميتوان به سه نظريه مطابقت، هماهنگي و کارکردگرايي اشاره کرد. صدق در نظريه مطابقت (که تقريبا همان ديدگاه عرفي در باره صدق است )چنين تعريف مي شود:گزارهp صادق است اگر و تنها اگر p مطابق با واقعيت باشد. مثلا "برف سفيد است" صادق است اگر و تنها اگر برف سفيد باشد.
اما مطابق نظريه هماهنگي: گزارهp صادق است اگر و تنها اگر p عضو مجموعه اي هماهنگ از گزاره ها باشد.در مورد معناي هماهنگي دو نظر وجود دارد که عبارتند از : سازگاري و استلزام منطقي. هر کدام از اين دو معنا تفاسير جداگانه اي را از نظريه هماهنگي ارائه مينمايد: گزارهp در مجموعه Sصادق است اگر و تنها اگر نقيض p در S صادق نباشد.(نظريه سازگاري). يا اينکه بگوييم: گزارهp در مجموعه Sصادق است اگر و تنها اگر p نتيجه منطقي دست کم يکي از گزاره هايS باشد و يا اينکه خود مستلزم دست کم يکي از گزاره هايS باشد.مثلا مطابق نظريه سازگاري"برف سفيد است"در مجموعه گزاره هاي S صادق است اگر و تنها اگر "برف سفيد نيست"در S صادق نباشد . همينطور: گزاره"برف سفيد است" در مجموعه Sصادق است اگر و تنها اگر "برف يا سفيد است و يا سياه" و " برف سياه نيست" گزاره هايS باشند .
صدق در نظريه کارکردگرايي تعريف کاملا متفاوتي دارد: گزارهp صادق است اگر و تنها اگر p بگونه اي در عمل سودمند باشد. مثلا "برف سفيد است" صادق است اگر و تنها اگر سفيدي برف (مثلا) در استتار خرس قطبي موفق باشد .
ج)توجيه: توجيه عبارتست از دلايل و شواهدي که بر صادق بودن يک باور ارائه ميشود. در باره توجيه يک باور دو نکته حائز اهميت است: منابع توجيه و ساختار توجيه. منابع توجيه همان منابع معرفت(حس،درون نگري،حافظه،شهود،استدلال،گواهي) است که بعدا توضيح داده ميشود ؛ اما ساختار توجيه عبارتست از نحوه مرتبط کردن يک باور با منابع معرفتيکه دو نظريه مهم در اين رابطه وجود دارد: مبناگروي و انسجام گروي.
از جمله مطالب مهم در اين قسمت منابع و قلمرو شناخت است که دوستان را به مراجع جامع تر ارجاع ميدهيم
ارتباط هستيشناسي و معرفت شناسي: اگر کسي به جهان مُثُل ( جايگاه موجودات واقعي و ثابت) معتقد باشد بايد نحوه ادراک اين موجودات را نيز توجيه کند. از کجا معلوم که چنين جهاني وجود دارد؟ افلاطون در توجيه اين جهان ميگويد ما قبل از تولد موجودات واقعي را تجربه نموده ايم اما آن حقائق از خاطر ما رفته اند ؛ لذا شناخت حقائق کلي در واقع يادآوري آنهاست. همانطور که ملاحظه مي شود هستي شناسي افلاطوني که مطابق آن موجودات داراي دو مرتبه ( واقعي و سايهاي) اند با معرفت شناسي او که مطابق آن شناخت همان يادآوري است
به هر حال بعضي مواقع اين معني از فلسفه منظور نظر است مثلا معني گزاره "در فلسفه ارسطو مُثُل جايگاهي ندارند" اين است: در هستي شناسي و معرفت شناسي ارسطو مُثُل جايگاهي ندارد. حتي در جمله "خدا در فلسفه غرب جايگاه مهمي دارد" اين معني ميتواند درست باشد، يا در عبارت " فلسفه غرب و فلسفه شرق به کلي متفاوتند" منظور ما اين ميتواند باشد که متفکران غرب و شرق داراي متافيزيک و معرفت شناسي متفاوتي هستند.
3- فلسفه به معناي معناشناسي
از نظر ويتگنشتاين، فيلسوف معاصر اتريشي، علوم در باره طبيعت و جهان بحث ميکند لذا علوم طبيعي عبارتست از مجموعه گزاره هاي صادق، اما فلسفه مجموعه اي از آراء يا گزاره هاي ناظر به جهان و طبيعت نيست بلکه فلسفه فعاليتي است که منجر به واضح و متمايز شدن گزاره ها ميشود.به عبارت ديگر فلسفه به گزاره هاي فلسفي نمي انجامد( از واقعيتي گزارش نميکند) بلکه به روشن شدن گزاره ها منتهي ميشود.
[1] Philosophy
[2] به نظر ميرسد که ماهيت شجره ممنوعه در اسطوره آفرينش مطابق عهدقديم (تورات) که همان درخت معرفت و جاودانگي است بيش از ماهيت قرآني آن به اين تعبير نزديک باشد.
[3] مايا در لغت به معناي شکل و شکل پذيري و نيز به معناي حيله و شعبده بازي است.
[4] شايد اين مثنوي حکيم هيدجي به همين نکته اشاره ميکند:
ائتمه ميش اول شاهد رعنا بزک پرده ني سالمشدي اوتورمشدي تــــــک
نه آدي بير يرده نه ديلده ســوزي عشق اوزي عاشق اوزي معشوق اوزي
( ترجمه:در ازل آن شاهد آراسته، پرده برآويخته ناخاسته، نامي از او نيست براي زبان، عشق همان عاشق و معشوق همان،...،خاست زجا تابکشد شانه اي ،کل جهان گشت عيان آيه اي)
[5] جامي
[6] observation statement.
[7] knowledge is true justified belief.
[8] state – object view.
[9] dispositional view.
[10] eliminative view.